پسر یک مزرعه ‌‌دار


یادداشتهای پسر یک مزرعه ‌‌دار

کسی از پسر جهنم خبر ندارد!

پناهگاهی زیرزمینی در اطراف طرابلس:

قذافیسرهنگ همینطور که با دستپاچگی راهروهای پیچ در پیچ پناهگاه را برای رسیدن به اطاقش طی می‌کرد زیر لب غرولندی کرد و بر بخت بدش لعنت فرستاد. هر چند او در جهنم (روستای محل تولد قذافی +) به دنیا آمده بود ولی شرایطی که اکنون در آن بسر می‌برد یک جهنم واقعی بود.

سرهنگ روی تختش در آن پناهگاه زیرزمینی که برای همین روزها پیش‌بینی و ساخته بود نشست و به فکر فرو رفت. چقدر سرنوشت این روزهایش شبیه سرنوشت صدام حسین شده بود. 

یاد سال‌های دور افتاد. سالهای جوانی. روزهای انقلاب ۱۹۶۹. با این تفاوت که آن روزها شهد شیرین پیروزی را داشت مزه مزه می‌کرد. رویاهای بلند پروازانهٔ زیادی در سر داشت. می‌خواست جهان را اصلاح کند. امپریالیسم را شکست دهد و رهبر مسلمانان جهان شود. 

ولی امروز مقابل عده‌ای انقلابی قرار گرفته بود که او را یک دیکتاتور می‌دانستند.

می‌دانست و مطمئن بود که امپریالسم آن عده را اجیر کرده بود که بر علیه او و قوانین سبزش سدی ایجاد کنند و جلوی پیشرفت لیبی را بگیرند. آری حتمأ اینگونه بود!

سرهنگ همینطور داشت فکر می‌‌کرد که سیف السلام پسرش از درب اطاقک وارد شد

- پدر بلند شو که اینجا دیگر امن نیست. باید مکانمان را عوض کنیم.

آه باز هم باید پناهگاهش عوض می‌شد. با هم فرار. این فرار جهنمی!


برچسب‌ها: داستانهای من, قذافی
نویسنده: Hossein Torabi ׀ تاریخ: شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۰ ׀ موضوع: داستان‌های من ׀