پسر یک مزرعه ‌‌دار


یادداشتهای پسر یک مزرعه ‌‌دار

یکی درد حِلوا، یکی درد کِشتا
درب ماشین را که باز کردم با سرعت هر چه تمامتر بسوی داروخانه که در چند قدمی‌ام، آن ور جوی آب قرار داشتم دویدم. انگار شیر‌های آب آسمان را باز کرده باشند، باران بهاری در نیمهٔ شهریور ماه تابستان!

در همان حال که می‌دویدم تا خودم را به سرپناه ورودی داروخانه، جایی که از بارش بی‌وقفه بارن در امان باشم برسانم، دفترچهٔ تامین اجتمایی را همچون گنجی ارشمند توی دستانم مچاله و بر سینه فشردم تا مبادا قطرات باران خیسش کند.

به درب داروخانه دکتر الوندی که رسیدم تقریبأ خودم را داخل داروخانه پرتاب کردم، درست مثل دونده‌ای که در لحظهٔ آخر خودش را بسوی خط پایان پرتاب می‌‌کند. داخل داروخانه کمی شلوغ بود. پنج شش نفری ایستاده بوند. تقریبأ همه‌شان جلوی پیشخوان و محل تحویل نسخه و دارو صف کشیده بودند.

 وقتی احساس کردم که از قطرات تیز باران رها شدم همانجا کنار درب ورودی شروع به تکاندن موهای سرم کردم. قطرات باران داشت از سر و صورت و موهایم همینطوری عین ناودان چکه می‌کردند.

دفترچه را روی پیشخوان داروخانه گذاشتم و کمی رفتم عقبتر، چون چند تا خانم روی تنها صندلی‌های داروخانه نشسته بودند، پس بالاجبار کنار درب ورودی ایستادم. آنجا بود که آن‌ها را دیدم. کسانی را که از بس موقع ورود به داروخانه عجله داشتم ندیده بودمشان. 

زنی میانسال با دو فرزندش. یک پسر ۵ یا ۶ ساله و یک دختر که حدودأ دو سه سالی از پسرک بزرگتر به نظر می‌رسید.

پسرک بدون توجه به بارانی که سخت در حال باریدن بود با لباس‌هایی مندرس توی آب بارانی که در خیابان جمع شده بود مشغول بازی بود. با پاهایش آب باران جمع شده در چاله و چوله‌‌های خیابان را به این سو و آن سو پخش می‌کرد. دخترک کمی این‌ورتر دستش را از شیشهٔ پرایدی که روبروی داروخانه پارک کرده بود دراز و تقاضای پول می‌کرد. زنی سمت مسافر پراید نشسته بود و منتظر مردش بود که داخل داروخانه مشغول گرفتن دارو بود. زن از داخل کیفش یک دویست تومانی درآورد و به دخترک داد. 

دخترک پول را که گرفت خیلی سریع آمد و داخل پیاده‌رو جایی که از باراش قطرات باران در امان بود و کنار زنی نشست که احتمالأ مادرش بود. زن هم بیکار نبود. دستش دراز بود و از رهگذرانی که با عجله در این باران تابستانی از جلوی داروخانه رد می‌شدند و یا به داروخانه می‌رفتند و از آن خارج می‌شدند طلب کمک می‌کرد.

حواسم از داخل داروخانه دیگر کاملأ به پیاده رو و بخصوص آن پسرک که در زیر باران مشغول بازی بود معطوف شده بود. در همین وقت یک تویوتا کمری سفید رنگ راهنما زد و آمد که جلوی داوخانه پارک کند. راننده تویوتا درست می‌خواست جایی پارک کند که پسر ژنده پوش مشغول بازی بود. بوقی زد و پسرک با شنیدن صدای بوق دست از آب بازی زیر باران برداشت و دوید توی پیاده‌رو کنار مادر و خواهرش.

چند لحظه بعد زنی میانسال از ماشین پیاده شد و چترش را باز کرد، با عجله درب ماشین را بست و برای کمتر خیس شدن از باران دوید سمت داروخانه. از من که کنار درب ایستاده بودم رد شد و رفت جلوی پیشخوان. 

توی ماشین و در صندلی جلویش یک پسرک نشسته بود درست همسن و سال پسرک ژنده پوش کنار پیاده‌رو. پسرک ژنده پوشی که دوباره برگشته بود کنار خیابان و زیر بارش باران مشغول بازی با چاله‌های آب شده بود، درست روبروی تویوتا کمری سفید رنگ. پسرک داخل ماشین شیشه ماشین را پایین آورد و با دقت به پسرک ژنده‌پوش و بازی کردنش خیره شد.

چند لحظه بعد درب ماشین باز شد و پسرک داخل ماشین از ماشین پیاده شد. بدون توجه به بارش باران به پسرک ژنده‌پوش ملحق و شد و او هم همراه با پسرک ژنده‌پوش و در کنارش مشغول بازی با آب‌های چاله آب شد.

همینطور که داشتم به بازی آن دو پسرک زیر باران نگاه می‌کردم مادر پسرک ماشین سوار که تازه دفترچه‌اش را روی پیشخوان داروخانه گذاشته بود و همچون من منتظر داروهایش بود نگاهش در امتداد نگاه من به دو پسرک افتاد. ناگهان سراسیمه بسوی درب داروخانه دوید و بدون توجه به بارش باران آمد و دست پسرش را گرفت و بردش سمت ماشین.

- چرا از ماشین اومدی بیرون. نکنه می‌خوای عین من سرما بخوری. نکنه آمپول می‌خوای؟

پسرک تا اسم آمپول را شنید چهره‌اش درهم رفت.

مادر وقتی از پسرش فارغ شد و درب ماشین را بست، برگشت که به داروخانه برگردد، کنار درب ورودی و قبل از ورود به داروخانه انگار تازه چشمش به مادر و بچه‌های ژنده‌پوش افتاد. نگاهی به پسرکی ژنده‌پوش کرد که زیر بارش باران و با بی‌خیالی مشغول بازی بود و مادر و دختری که توی پیاده‌ور و کنار درب ورودی داروخانه نشسته و دستشان را برای دریافت کمکی دراز کرده بودند. و ناگهان آن لحظه اتفاق افتاد!

نگاه دو مادر برای لحظاتی در هم گره خورد.

دو مادر؛ یکی دردش درد «حِلوا»، یکی دیگر دردش درد «کِشتا».*

در همین لحظه از پشت پیشخوان داروخانه نام مرا خواندند.

- آقای ترابی. ۲۵۰۰ تومان.


پی‌نوشت ۱:

این داستان براساس یک ماجرای واقعی که در همین هفته برایم اتفاق افتاد با اندکی چاشنی تخیل نوشته شده است.

یی‌نوشت ۲:

یک ضرب‌المثل محلی است که می‌گوید: «یکی درد حِلوا، یکی درد کِشتا»

«حِلوا» همان حلواست و «کِشتا» به نان‌های کوچک محلی گفته می‌شود. 


برچسب‌ها: داستانهای من, بندرگز
نویسنده: Hossein Torabi ׀ تاریخ: سه شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۰ ׀ موضوع: داستان‌های من ׀