|
هوا تقریبأ تاریک شده بود که حسین به دامداری رسید. موتور سیکلت را جلوی
دروازه پارک و بعد از باز کردن یکی از لنگههای در موتور را وارد دامداری
کرد. یکی از سگها پشت دروازه خوابیده بود و با دیدن حسین از جاش بلند شد و
رفت کمی اونطرفتر و زل زد به حسین که داشت موتور را زیر سایبان جلوی خانه
پارک میکرد. کنار پلهها پر از هیزم بود.
حسین ظرف شام را از توی خورجین درآورد و همینطور که ظرف توی یک دستش بود
یکی از هیزمها را با اون یکی دستش برداشت و به کمک لبههای پله چکمهاش را
درآورد و یکی یکی پلههای چوبی خانه را طی کرد و رفت بالا. هیزمی که توی
دستش بود را گذاشت کنار ایوان، کنار چند تا دونه هیزم دیگر و رفت توی اطاق.
 عمو کنار بخاری هیزمی نشسته بود و داشت تلوزیون تماشا
میکرد. روی بخاری یک کتری سیاه و رنگ و رو رفته قرار داشت و از بخار روی
دهانهاش معلوم بود دیگه نزدیک جوش آمدن است. حسین سلامی کرد و جواب سلام شنید. چند لحظه بعد عمو داشت کاپشنش را میپوشید در همون حال گفت: -
امشب حواست به شماره 21 باشه. هر چند احتمال زیاد امشب نمیزاد ولی با این
حال مواظبش باش و دائمأ بهش سر بزن. ضمنأ آب هم جوشه. تازه میخواستم چایی
دم کنم. عمو این را گفت و رفت. کمتر از یک دقیقه بعد صدای باز شدن دروازه اومد و سپس صدای موتورسیکلتی که داشت دور میشد. حسن تنها شده بود. البته اگر گاوها، گوسفندان، سگها، کبوترها و دو تا گربهی دامداری را نادیده میگرفتیم. حسین تنهای تنها هم نبود! زیاد
گرسنهاش نبود. باید تا صبح بیدار میبود. پس خوردن شام را به چند ساعت
بعد موکول کرد. وقتی حسابی گرسنهاش شد. کمی چایی خشک از قوطی فلزی که
مدتها قبل برای خودش قوطی شیر خشکی بود توی مشتش ریخت و باهاش چایی دم کرد.
شعلههای داخل بخاری هیزمی از درزهای ریزی که به مرو زمان در بدنه بخاری
ایجاد شده بود پیدا بود. داخل اطاق حسابی گرم شده بود. گرما کم کم غیر قابل
تحمل میشد. حسین کتری چایی را گذاش لبه بخاری جایی که
گرماش به نسبت کمتر از قسمتهای دیگر بخاری بود و احتمال اینکه چایی جوش
بخوره و خراب بشه کمتر بود. به فکرش رسید که تا چایی دم
بکشه بد نبود که سری هم حیوونا بزنه. پس چراغ قوه را از روی طاقچه برداشت. کلاه پشمیاش به میخ کنار در آوزان بود اون را روی سرش گذاشت و رفت بیرون. یک آن
سردی سوزناکی بر صورتش خورد. هوا خیلی سرد بود و شاید هم چون داخل اطاق
خیلی گرم بود اینطور به نظرش میرسید! از پلهها رفت پایین و
بعد از پوشیدن چکمهاش راه افتاد سمت آغل گوسفندها. به آغل که رسید چراغ
دستی را روشن کرد و انداخت سمت گوسفندها. گوسفندها همگی ایستاده و چشم دوخته
بودند سمت اون. توی اون تاریکی و زیر نور چراغ قوه چشمان هر کدام از
گوسفندان برق میزد و میدرخشید. خیالش که از بابت گوسفندان
راحت شد رفت تا به گاوها سری بزنه. حیاط دامداری بخاطر باران اون چند روز
حسابی پر از گل و لای بود. صدای شالاپ شالاپ برخورد چکمههای حسین موقع
حرکت توی اون گل و لای سکوت شب را میشکست. شماره 21 آرام
همچون گاوهای دیگر گله و درست کنار آخور دراز کشیده بود و مشغول نشخوار شام
شبش بود. انگار نه انگار که همین یکی دو روزی میخواد بزاد. با طمأنینه و
آرامش مثال زدنی دهانش را میجنباند و نشخوارش را میکرد. حسین
چراغ قوهاش را به سر تا سر محوطهی گاوداری چرخاند. اکثر گاوها دراز کشیده و
مشغول نشخوار بودند. درب باکس گوسالهها را هم چک کرد که بسته باشه و
گوسالهها در این هوای سرد بیرون نیان که همونطوری که انتظار داشت درب باکس
بسته بود. موقع برگشتن و قبل از بالا رفتن از پلهها چند تا
دونه هیزم دیگه هم برداشت. چند تا هیزم ریز و دو تا هم هیزم کلف «تیدار» که
کمی خیس بودند. این دو تا هیزم کلفت آخر شب به کارش میآمدند. هیزمهای
نازک و خشک دولت مستعجل بودند. خیلی سریع میسوختند و اطاق دوباره سرد میشد و لازم میشد که باز هم توش هیزم زد. ولی این هیزمهای کلفت و کمی خیس به
این راحتیها نمیسوختند. آهسته آهسته میسوختند و اطاق را آهسته و پیوسته
گرم نگه میداشتند. همونطوری که اون میخواست. کسی که یک شب تا صبح میخواست توی یک اطاق بمونه این جور هیزمها براش حکم طلا را داشتند. پلهها را که رفت بالا، هیزمها را توی ایوان گذاشت. وقت چایی بود. شب دراز بود و پسر یک مزرعه دار بیدار... !
برچسبها: داستانهای من, بخاری هیزمی
|