پسر یک مزرعه ‌‌دار


یادداشتهای پسر یک مزرعه ‌‌دار

گاوداری آقای «صاد» (قسمت اول)

برگی از دفتر یادداشت‌های نوروزی پسر یک مزرعه‌دار:

صبح جمعه بود که عمو با نیسان اومد دنبالم. داشتم صبحانه می‌خوردم. چند تا لقمه مربای هویچ را نمی‌دونم چطوری خوردم؟ از گلوم پایین رفت یا نه؟!

چند دقیقه بعد لباس کار و چکمه‌ام را پوشیدم و با عمو حرکت کردیم سمت گاوداری آقای «صاد». گاوداری آقای صاد حومه شهر کنار ساحل قرار داشت و ما مجبور بودیم از وسط شهر بندرگز رد بشیم تا به اونجا برسیم. گاوداری درست در خط ساحلی قرار گرفته بود و با عبور از جاده می‌شد دریا را دید. کشاورزی اینجا لب ساحل سخت بود. چیز زیادی نمی‌شد کاشت چون خیلی از ماه‌های سال زمین‌های اطراف اکثرأ پر از آب می‌شدند. این‌‌ها صحبت‌هایی بودند که بین من و عمو داشت رد و بدل می‌شد.

بعد از بیست دقیقه به گاوداری آقای صاد رسیدیم. درب گاوداری بسته بود. من پیاده شدم و چند بار محکم به در کوبیدم. کمی صبر کردم ولی کسی جواب نمی‌داد. از داخل گاوداری صدای پارس چند تا سگ می‌اومد. دروازه را کمی هل دادم. دیدم به راحتی می‌شه بازش کرد. درب را نیمه باز کردم و سرک کشیدم داخل. سه تا سگ چند متری دروازه مشغول پارس کردن بودند که با دیدن من پارس کردنشون شدیدتر هم شد. در همین لحظه صدایی سگ‌ها را به آرامش دعوت کرد. دیدم از اون سمت دامداری یکی داره نزدیک می‌شه.

می شناختمش، برادر آقای صاد بود. دروازه را برای ما باز کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:

- می‌خواین کاه ببرین؟

عموم گفت: آره. با برادرتون هماهنگ کردیم.

برادر آقای صاد گفت که از داخل دامداری نمی‌شه کاه بار زد. سخته براتون. باید دامداری را دور بزنیم و از پشت دامداری راحتتر می‌شه کاه بار زد. برادر آقای صاد اینو گفت و راه افتاد که راه را به ما نشون بده.

عمو ماشین را دنده عقب زد و از جاده کنار دامداری پشت سر برادر آقای صاد حرکت کرد که بره سمت انبار کاه.

در همین لحظه دیدم یک گله گوسفند از داخل دامداری حرکت کردند و دارند می‌آن بیرون. سرم را از این سو تا آنسوی گاوداری چرخوندم که سر و گوشی آب بدم. همونطوری که حدس می‌زدم گاوی توی دامداری نبود. فقط همون گله‌ی گوسفند بود که داشت نزدیک می‌شد و یک پسر جوان که از پشت سر گله در حرکت بود و همون سه تا سگ که همراه گله داشتند بهم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند.  با دیدن این صحنه دیگه صبر نکردم و پشت سر وانت نیسان حرکت کردم سمت انبار کاه. 

ادامه دارد...

نویسنده: Hossein Torabi ׀ تاریخ: سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۱ ׀ موضوع: ׀