پسر یک مزرعه ‌‌دار


یادداشتهای پسر یک مزرعه ‌‌دار

یک روز بارانی؛ حس یک خاطره ی آشنا!

از دفتر خاطرات پسر یک مزرعه دار

دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۱

امروز یک روز بارانی بود. نه از این روزهای بارانی معمولی. بلکه؛ یک روز بارانی با بارانی خاص! از آن باران‌هایی که به این زودی‌ها از گوشه‌ی ذهنت پاک نمی‌شود. همانجا حک می‌شود برای سال‌ها. مثل آن روز بارانی در آن روز دور. سالها پیش. تاریخ دقیقش یادم نیست. هشت سالم بود، نه سالم بود...؛ همچنان در گوشه‌ی ذهنم حک شده و جا خوش کرده، و یا شاید هم گوشه‌ی دلم. دقیقأ نمی‌دانم ذهنم است یا قلبم!

کودکی بودم هشت - نه ساله. این هشت - نه سالگی یک سن بخصوصی است. خاطرات کمی گنگ ولی همیشه همراهت هست. خاطره آن روز بارانی هم همینگونه بود. فصل بهار بود و فروردین یا اردیبهشت ماه. اینکه می‌گویم فروردین یا اردیبهشت چون روزی بود که نشاء شالی داشتیم. نشای شالی هم همیشه در این دو ماه انجام می‌گیرد. همچون تمام کودکان روستایی که موقع نشاء کنار مزرعه و شالیزار می‌پلکند من هم آن روز کنار شالیزار مشغول بازی بودم. سنم آن قدری نبود که داخل شالیزار پا به پای بقیه کار کنم.

آسمان ابری بود و نشاگران در داخل شالیزار مشول نشاء بودند. و ناگهان شروع شد. باراش بی‌وقفه‌ی باران. انگار سیل از اسمان می‌بارد. نشاگران ابتدا وقعی به باران نمی‌نهادند تا اینکه تحمل قطران باران سخت و سخت‌تر شد. تا اینکه باران از تحمل خارج شد و دست از کار کشیدند. من همچون موشی آب کشیده زیر شاخ و برگ درخت انجیر، همانی که که سالهاست بریده شده و درست آن کنار، کنار شالیزار قرار داشت. تراکتور کارگران را سوار تریلی کرد و رفت. من بودم و پدرم و عمه‌ام هم بود. آنهای دیگر را دقیقأ یادم نمی‌آید. گفتم که خاطرات گنگ است و مبهم.

بطرف منزل به راه افتادیم. تا منزل راهی نبود. تا اینکه در آن سیلاب و زیر رگبار تند باران که آب از هر سوی روی زمین جاری بود به رودخانه رسیدیم. رودخانه آن سالها آب بیشتری داشت. الان تقریبأ خشک شده ولی با این حال در آن ساعت خاص و در آن روز رودخانه‌ای که تا دیروز تا مچ پا آب داشت آبش به کمر می‌رسید. من که نمی‌توانستم از رودخانه رد شوم. پدرم در زیر رگبار و باران قلمدوشم کرد که از رودخانه رد شوم. همان چند ثانیه‌ی عبور از رودخانه... هرگز فراموشم نمی‌شود. دلم چون قلب یک گنجشک در دستان یک مرد قوی پنجه، بله درست چون قلب یک گنجشک می‌تپید. از رودخانه عبور کردیم. دندانهایم از شدت سرما بهم می‌خورد و تنم زیر رگبار تند باران می‌لرزید.

امروز هم برای لحظاتی همان حس، آن حس آشنا را درست هنگامی که داشتم زیر باراش تند رگبار باران وقتی پاهایم در آب بارانی که روی زمین جاری شده بود قرار داشت و هنگامی که می‌دویدم و جعبه‌های هلو را به زیر انبار می‌بردم، آن حس آشنا را لمس کردم.

حس خاطره‌ای دور ولی همیشه نزدیک قلبم!


برچسب‌ها: باران
نویسنده: Hossein Torabi ׀ تاریخ: چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ׀ موضوع: ׀